تبليغاتX
هانی کوچکی

 

سرمشق ها و هنر:

 

"آری یا نه؟..."

میر حسن( هانی) کو چکی

 

نیچه در جستار سوم تبار شناسی اخلاق(ترجمه د.آشوری صفحه ١٣٢ )  می نویسد:« ...اینان[هنرمندان]در جهان و رویاروی جهان چندان بر سر پای خود نمی ایستند که ارزش گذاری های رنگ به رنگشان به خودی خود به نگاهی بیا رزد! این ها همواره نوکران یک اخلاق، یا فلسفه  یا دین بوده اند؛ و دردا، بگذریم از اینکه ای بسا در باریانی بسیار اهل کرنش بوده اند،چه در برابر سروران و چه دنباله روان، و هم در برابر قدرتهای دیرینه چرب زبانی  کرده اند هم قدرتهای تازه بدوران رسیده.اینها همواره دست کم به یک پشتواره، یک پشتیبان، یک قدرت بر سر پا نیازمندند:هنر مندان هر گز بر سر پای خود نمی ایستند. تک استادن  با ژرف ترین خواست هایشان  نا سازگار است.» و در ادامه نیز  تا ثیر پذیری  واگنر از شپنهاور فیلسوف را در تسلیم نهایی اش به آرمان زهد و پارسا منشی، به عنوان شاهدی بر مدعا مثال می آورد.

 آنچه را که اغلب ضعف اساسی نیچه در تحلیل اثر هنری شناخته اند، بی شک ارادتیست که او به جزم قصد آفریننده دارد وایرادی که همانجا به کانت وارد می کند نیز، درست از همین این ناحیه است: «کانت همچون همه فیلسوفان،به جای آنکه بهﻤﺴﺋﻟﻪ استتیک از دیدگاه تجربه آفریننده بنگرد،هنر و زیبایی را تنها از چشم تماشاگر می اندیشند و در نتیجه ندانسته تماشاگر را وارد مفهوم زیبا می کند...»!.(همان صفحه ۱۳۴).

گمانم  با من هم نظرید که بخش اعظم نقادان هنری مدرن از فرمالیست ها گرفته تا ساختگرایان، یکسره این دید جزم گرایانه و رمانتیک را نفی و انکار کرده اند. اما بحث من بر سر این جدل پیشتر بشکلی روشن حل شده نیست بلکه  بر سرمناسبت و رابطه ایست که هنر می تواند باانگاره های حاکم در نسبتش با  قدرتها ، له و علیه ، فرا ، درون و در گیر آنها پیدا کند ونیچه در این کلام به گونه ای از این مناسبت ها  اشاره کرده است.

به وام ازفوکو، قدرت هیچگاه محدود به ساختار دولت[ یا حکومتی] باقی نمی ماند ،بلکه این دولت یا حاکمیت است که همواره در دل قدرتی از پیش ساخته  شده آن هم بشکلی تصادفی و اتفاقی قرار گرفته و آرام پیدا کرده است.این قدرت است که هستی  و نوع زندگی   ما را سامان داده و درد و لذت و گفتمان(  discours)   و حقیقت ویژه رو زگاران ما را می آفریند ،این مناسبات قدرت است که از بطن همه امور و چیز ها، از دل تمام هسته های اجتماعی در می گذرد وهمان است  که بی اینکه همیشه برایش نقشی منفی و سرکوبگر قایل باشیم، زندگی  را برای مردمان ممکن و تحمل پذیر کرده است...

اما نقش هنر در این میانه چه می تواند باشد؟ آیاهنر نیز یک فراورده ی گفتمانی صرف،یک تابع، و هنر مند  نیز یک نوکر، یک برده انواع گفتمان های اخلاقی ، فلسفی و ... تشکیل دهنده سر مشق حاکم است؟

از نگاه نیچه درآن جستار قطعا چنین  است، زیرا همانطور که گفتیم او در این مورد ازجزم نگرش رمانتیکها بی نصیب نمانده اما باز همانطور که گفتیم اغلب نقادان هنری سده بیستم با او همنظر نیستند و هم این هم، تنهارهیافت به نظر او نمی تواند باشد.

  لویی آلتوسر هنر را بازتاب انفعالی اید ﺋولوژی حاکم [به معنایی که به نظر مارکس نز دیک تر است:" ترکیب ایده های مسلط بر یک جامعه"، همانی که من آن را در این نوشتار با وجود تفاوتهای نظری ای که وجود دارد به نوعی مطابق نقش سر مشق و انگاره دانایی(  episteme  )در نگاه فوکوقرار داده ام]  نمی داند؛ از نظر او هنر این توانایی را دارد که که از اید ﺋولوژی حاکم فاصله بگیردو در نقطه ای بایستد که به ما توانایی درک و در یافت اید ﺋولوژی سازنده خود را بدهد و در واقع راه شناخت علمی آن انگاره حاکم را برای ما باز نماید.پیر ماشری، از همفکران آلتوسر در بسط نظریه او در باره نسبت هنر و اید ﺋولوژی از این نیز فراتر رفته و هنر را آشکار کننده  مرزها و محدودیت های اید ﺋولوژی می خواند:چیزی که به رهایی ما از چنگال آگاهی دروغین["وهم" اید ﺋولوژی] کمک می رساند و کاری  است که با گنجاندن روح اید ﺋولوژی در قالب هنر وادبیات ، آنهم نه از طریق انچه متن می گوید،بلکه بر خلاف، آنچه در قالب مکث ها و سکوتها و لابه لای سطور نا نوشته و در واقع آنچه متن نمی گوید:" درفقدان های متن" ، میسر و امکان پذیرگشته است.

 

آدورنو، فیلسوف و نقاد هنری مدرن در این رابطه بر این باور است که کار اصلی هنر و اثر هنری پیشرو نه  نشان دادن صرف تناقضهای اید ﺋولوژی ،بلکه نمایش کلیت دروغین و ساختگی خود اثر، در رابطه و بستگی   ناگزیرش به انگاره حاکم است  و در اینجا به گمان من تا حدی با ماچری هم نظر است که بدنباله روی از آلتوسر ، از ساختاری مرکز زدوده و باز( decentred)، از ساختاری که هرگز بیانگر تمامیت و کلیتی   نیست، دفاع می کند چراکه می اندیشد همواره سکوتها و گسستهای ناشی از محدودیت آفرینی های اید ﺋولوژی  با  اثر هنری همراه بوده و اجازه بیان کلیت و یکپارچگی را از آن سلب کرده اند. پس اهمیت هنر نه از بیان آرزوی  وحدت و کلیت، که از بیان تناقض ها و تضادها یش بر   می آید ... 

 وگمانم به نقطه جالبی از بحث رسیدیم.فوکو نیزدر تحلیل پرده نقاشی لاس منیناس اثر ولاسکز، در کتاب واژه ها و چیزها، بطور ضمنی  کارکردی تا حدودی مشابه را برای هنر در مناسباتش با انگاره حاکم،  قایل شده است. این پرده از دید فوکو در تفسیری حول مفهوم بازنمایی در عصر کلاسیک،چیزی نیست مگر"بازنمایی مفهوم بازنمایی"در عصر کلاسیک؛ یعنی جایی که شناسندگی انسان در آن روزگار،تابعی شده  از تسلط انگاره بازنمایی در آن سرمشق :یعنی هنوز جانوری به نام انسان در آن دوره، هم به عنوان شناسنده و هم موضوع شناسایی - چیزی که زایش انسان مدرن را  در نظر او موجب  گردیده - وجود خارجی نیافته است    ویکی از نتایجی هم که می توان از بحث فوکو گرفت این است که تابلوی ولاسکز آشکارا، آشکار کننده روح دورانی شده است که اثر در آن خلق شده و به راستی تماشاگر و منتقد امروزین را در موقعیت نگاه از بالا به هستی  وتبار آن سرمشق قرار داده است؛ همان طور که برای خود فوکو نیز در تحلیلش از آن پرده نقاشی و آن دوره تاریخی  چنین بوده  و آنچه در اینجا معلوم می شود اینست که  از نگاه فوکو هنر نمی تواند صرفا یک فراورده گفتمانی، یک اسیر، یک  بره گرفتار در چنگال روح و سرمشق حاکم  باشد...

 

اما  سوالی هم در اینجا پیش  می آید  که آیا هرگونه اثر هنری می تواند فی نفسه واجد  شرایطی که توسط این فیلسوفان و منتقدینی که بر شمردیم  باشد؟... آنچه مشخص است ، در نظر همه  کسانی که از آنان نام بردم، آثار ضعیف و  بی مایه از لحاظ ساخت هنری مد نظر نبوده اند، بلکه نکته مهم درتحلیل آنان، وجه عینی و ابژکتیوی است که برای هنر در راستای القای تمامیت  ویا نقیض آن: تضاد های اید ﺋولوژی   و یا حالتی دیگر متصور شده اند وبه گمانم در اینجا فرق گذاری آدورنو میان دو گونه اثر هنری موثر تر  و با اندیشه مدرنیسم هنری سازگار تر می افتد:" هنر بازاری و توده پسند" و"هنر پیشاهنگ و سر آمد گرا"؛هنری که به بیان من به" تمامیت" آری گوی است و هنری که می گوید" نه" - ونه، نه در نگاه من،  به معنایی که مارکسیسم باوران، اغلب بگونه ای مبتذل و عامیانه آنرا بکار برده اند- و در این حالت دوم، هنری  که در خود ،همواره ناتمام  و ناکامل است و جا را برای تصویر سازی وتداوم فعال اثر در ذهن مخاطبان و یا منتقدان آثار هنری باز می گذارد : همان تفاوت مشخصی که آدورنو را از ماچری در مراحل نهایی و از دیگرانی که نام بردم در مراحل نخست تحلیل ، به گونه ای جدا می کند و این همه از زاویه توجه به نقش  مخاطب و یا به قول نیچه و برخلاف نظر او" تماشاگر" است که معنا و هویت حقیقی خویش را یافته است و هرچند که آدورنو نقش "آفریننده"  را نیز  در ساختن  وخلق اثر هنری پیشرو انکار نمی نماید.

...

   

و در پایان اعتراف می کنم که پایه های بحثم  کمی سست بوده  و این پلی که سعی داشتم میان چند دیدگاه  بعضا متفاوت ولی هم، دارای اشتراکاتی در برخورد و نوع نگاه  به مقوله هنر بزنم  و قطعا  از نگاه خواننده   هم غافل نمانده  ، هنوز لرزان  و نا استوار است .  اما از  از شما می خواهم که اجازه بدهید برهمین سطح   نا استوار، بر همین سطحی که برآن ایستاده   و از سقوط ام  ایمن نیستم، از گفتن  ﻤﺴﺋله ای- شاید به عنوان نتیجه گیری-  پروا نکنم:  آن  هنری که آری می گوید...آن آری ،   که به خودش و حقیقتش می گوید ، آن هنری که  همیشه در آغازش   پایان یافته  می ماند،  آن هنری که در چنبر  اطاعتی  چنان  آرام ، گرفته- گرفتار ،خلاص و بی آزار، از آگاهی  بویی نبرده  و تصوری بر نمی انگیزد جز آنکه کامل است و کامل را باز می نمایاند ، به گمان من ودر الصاق نبصره ای به حکم نیچه ، شاید همان هنری باشد که  خالقش را به چرب زبانی  و نوکری قدرت های دیرینه و امروز وادار   کرده  است:

"همان که تک استادن، با ژرف ترین خواست هایش ناساز گار است".

 

نوشته شده توسط "میر حسن(هانی) کوچکی" در ساعت 21:15 | لینک  | 

از حافظ که رد شدیم؟!...

"میرحسن(هانی) کوچکی "

از حافظ که رد شدیم!؟...در یک نگاه ،"سخن" امروز آفریننده ی معناهای امروز و معناهای امروز بارورکننده ی سخن  امروزاست - چیزی که همواره به شکل گسستی بی رحمانه و مسامحه ناپذیربروز و  ظهور می یابد وژرفنای فاصله  ما  را، با دیروزی که هرگز تکرار شدنی نیست،  همچنان که ژرف تر  و ناپیدا ترمی کند :هستی  اجتماعی،شخصی،ادبی وزبانی ما را  در خوشبینانه ترین حالتی که متصور باشیم،باخواست خود همراه می کند و می بلعد  . شاید فراروی و نافرمانی ادبیات  و هنر از خواست این سرمشق،تنها با کاربست تمهیداتی ممکن باشدکه در " بودن "زبان در افق  و بر این افق معنی بگیرد و هویت یابد...با این توضیح شکی نمی ماند ،<زبان> نیما  مرده است،شاملو  مرده است و...( وچه کسی هست که ارزش و تاثیر کار و کلام تکرار ناشدنی آنها را در سر آغاز بخشیدن به  بزرگترین جنبش های ادبی تاریخ ایران نداند و محترمشان نشمارد؟)...از آن طرف  با وجود انجام گرفتن برخی تجربه ها ی واقعا سودمند و پیشرو ، که روند منطقی و غیر منطقی دوره گذار را  آنطور که  همیشه از ایرانیان انتظار می رود،طی می کنند، نمی دانم باید بحال  آن بخش ازجامعه شاعران   کنونی که  هر از چند گاهی مدعی سبک و مکتبی جدید   شده و در  گوشه ای پرچم حماقت و  بیسوادی را  بلند می کنند و یا با منشی متقلبانه از  نا آگاهی  دیگران سوء استفاده کرده و ازدفینه ادبیات کلاسیک ایران می دزدند و دکان باز می نمایند، گریست یا خندید؟...

 

نوشته شده توسط "میر حسن(هانی) کوچکی" در ساعت 8:20 | لینک  |